|
یک نفس ای پیک سحری
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 23:46  توسط کلوچه
|
شجــــاعت میـــخواهـــد وفــــــادار احســاســـــی باشـــی
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:43  توسط کلوچه
|
حالا که دیگر دستم به آغوشت نمیرسد
+ نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 23:3  توسط کلوچه
|
می کوشم غــــم هایم را غـــرق کنم اما بی شرف ها یاد گرفته اند شــنا کنند!!!
+ نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 23:50  توسط کلوچه
|
مسخره ترین سوالی که میشه از یکی پرسید: میتونم بهت اعتماد کنم ؟! در تاریخ حتی یک مورد هم جواب منفی ثبت نشده
+ نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 12:55  توسط کلوچه
|
دیگر طاقت نوشتن ندارم وقتی درمان دردهایم پیدا نمی شود باز به رویاهای خود می روم آنجا که می توانم هر اتفاق عجیبی را آسان کنم
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 22:14  توسط کلوچه
|
رابطه هاى امروزى جوری شده که مى تونید به همدیگه دست بزنید ولى نمى تونید به گوشى هاى همدیگه دست بزنید !!!
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 23:35  توسط کلوچه
|
هیچوقت خودت رو به کسی که تو رو نمیفهمه ، به زور نفهمون ! آدمایی هم پیدا میشن که بفهمنت
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 1:31  توسط کلوچه
|
مـــن برای " تنهــا نبـودن " آدمهای زیادی دور و برم دارم آن چیزی که ندارم کسی برای " بـا هـم بـودن " اســـت ...
+ نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 23:55  توسط کلوچه
|
دلم خوش بود که یارم با وفا بود / کمی از زندگیش از آن ما بود ولی افسوس که فکر ما غلط بود / که زنگ تفریحش احساس ما بود
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 22:0  توسط کلوچه
|
غریــــبه بود...آشـــــــنا شد عـــــادت شد عــــــــشق شد هســـــــتی شد ......روزگـــــــار شد ... ... خســـــــــته شد بی وفـــــــــا شد دور شـــــــــــد
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 15:53  توسط کلوچه
|
سهراب
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 23:46  توسط کلوچه
|
تا که از جانب معشوقه نباشد کششی کوشش عاشق دیوانه به جایی نکشد سلام
ما در راه برون رفت از خانه بودیم با یک سینی لیوان! که ناگاهان لیز خوردیم و لیوان ها شکسته رفتند و سپس و جود نازنینمان بر سر خورده شیشه ها یه لیوان فرود آمد و شد آنچه نباید می شد ما را به بیمارستان انتقالیدن و در آنجا پس از چندین ساعت انتظار دوختن ما را آن هم سه ردیفه خدا را شکر حالمان به سوی بهبودی پیش می رود
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 9:50  توسط کلوچه
|
|
|