|
|
|
|
|
به چشمانت بياموز که هر کسی ارزش ديدن ندارد.به چشمانت بياموز که به چشم به راه بودن عادت نکند. بياموز که به در خيره نماند.به چشمانت بياموز که برای هر کسی بی خواب نشود .به زبانت بياموز که هر اسمی ارزش جاری شدن ندارد. به زبانت بياموز به هر کسی نگويد دوستت دارم .به لبانت بياموز هر لبی ارزش بوسيدن ندارد .به پاهايت بياموز هر راهی ارزش رفتن ندارد. به آن دو بياموز که به رفتن عادت نکنند .به اشکهايت بياموز که برای هر کسی نريزند .به گيسوانت ،آن موج سياه بياموز که برای هر کسی افشان نشود .به دستانت بياموز که هر دستی ارزش لمس کردن ندارد .به قلبت بياموز هميشه عاشق باشد ولی عاشق هر کسی نباشد سلام ديشب خواب تو را ديدم .در يک راهروی تنگ و تاريک ميدويدم و تو لحظه به لحظه از من دورتر ميشدی در يک لحظه به آغوشت پريدم.تو هم مرا در آغوش کشيدی .با دستانم چنگ در بازوانت انداختم.وبه تو التماس کردم. تو خيلی سرد گونه هايم را بوسيدی و در گوشم زمزمه کردی: ((بايد رفت)). اشکهايم به گوشه ی لبانم ميمرد و طی تک لحظه ای دوباره شروع ميشد. و تو با ديدن چهره ام دوباره مرا به سينه فشردی. باور نميکردم که حالا که تو را پيدا کردم باز هم ميخواهی بروی.... اما چه ميشدکرد. تو با هق هق گريه ام باز هم رفتی... وقتی که چشمانم در چشمانت خيره ماند حلقه ی درشت اشک را در چشمانت ديدم باز هم مثل هميشه ساکت و آرام به من زل زده بودی. تو همواره از من دور و دورتر ميشدی... و در يک لحظه هم چون باد از برم گم شدی و من تنهای تنها شدم. اشکهايم هنوز بدرقه ی راهت بود و چشمانم از فراقت در خون گم. آنقدر گريستم که چهره ی تو از جلوی چشمانم محو شد. در آن هنگام در تاريکی و سکوت شب از خواب پريدم اشکها بر روی گونه هايم خشک شده بود اما نفس تندم هنوز غم جدايی را به همراه داشت. وقتی که سر بر بالين گذاشتم برای سادگی خود آرام اشک ريختم و بر دل بی قرار خود نفرينی فرستادم.
کسی که بدونه کسی اونو به این اندازه دوسش داره نباید اونو تنها بزاره ديريست در ديار ما سلام جز تبسم دروغ نيست و چشم ها نگاه مهربان دوستي ز ياد برده اند خدانگهدارتون
این بیچاره هم مونده با پولاش چیکار کنه
قوربون همه ی عاشقای دنیا |
||
|
+
خط خطی شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 23:11 توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام حوسله ی حرف زدان ندارم فقط ... از سهراب با توام ای سهراب ای به پاکی چون آب یادته گفتی بهم؛ تا شقایق هست زندگی باید کرد نیستی سهراب ببینی که شقایق هم مرد، دیگه با چی کسی رو دل خوش کرد یادته گفتی به هم اومدی سراغ من نرم و آهسته بیا که مبادا ترکی برداره چینی نازک تنهایی تو، اومدم آهسته نرم تر از یک پر قو خسته از دوری راه خسته و چشم به راه یادته گفتی به هم عاشقی یعنی دچار فکر کنم شدم دچار تو خودت گفتی چه تنهاست ماهی اگر دچار دریا باشه آره تنها باشه یار غم ها باشه یادته می گفتی گاه گاهی قفسی می سازم می فروشم به شما تا به آواز قناری که در آن زندانی است دل تنهایی تان تازه شود دیگه حتی آن شقایق که اسیر قفسه؛ سهراب، ساحل یک نفسه نیست که تازه گی بده این دل تنهایی من پس کجاست اون قفس شقایقت منو با خودت ببر با قایقت راست می گفتی کاش مردم دانه های دل شان پیدا بود آره کاشکی این دل شان شیدا بود من به دنبال یه چیز بهترینم سهراب تو خودت گفتی به هم بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است امید ورم خوشتن اومده باشه چند بیت ازاعماق وجودم تازه گل بهار من خنده کمن به سرنوشتم خیزو بیا به سویی من عشق و وفا تو من سرشته ام خدانگهدارتون به چند تا عکس که ارزش نگاه کردنو داره نگاه کنید.
اینجوری نگا نکن می ترسم هااااااا
بابا من می ترسم هااااااااااا
بازم شروع کردی ناز کردن تو
|
||
|
+
خط خطی شده در سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 22:7 توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
شنبه: با نگاهی عاشقانه مست شدم .يکشنبه: به او گفتم گرفتارت شدم .دوشنبه : همچون ليلی عاشق صحرا شدم .سه شنبه : بی وفايی کردو من گريان شدم .چهارشنبه : اسير هجرانش شدم .پنج شنبه: او رفت و من در عاشقی فانی شدم .جمعه: بی او تنها شدم و از تنهايی ..................سلااااااااام تا حالا شرح حالتون مثل مثال بالا بوده شب تموم نميشه واسه اون که بيقراره همه شهر تو خواب نازن ولي اون هنوزبيداره همه جا تاريک وسرده يار اون برنميگرده توي اين فکر که يارش براچي اينجوري کرده آسمون دلش گرفته داره از غصه ميباره چشم اون ميخواد بباره اما غرورش نميذاره با با عاشقی هم کاره سختیه هاااااااا به این راحتی ها هم که نیست وگرنه باید به جایی لیلی ومجنون منظومه های دیگه ای مثل قزنفر و سکینه و... هم به چاپ می رسید هنگام سپيده دم خروس سحری داني که چرا همي کند نوحه گری يعني که نموده اند در آيينه صبح کز عمر شبي گذشت و تو بي خبری خدا نگهدارت
|
||
|
+
خط خطی شده در جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 21:44 توسط مهدی
|
|
||