|
|
|
|
|
بسياري از آدم ها مي دانند از چه نفرت دارند، اما اندکند آن هايي که مي دانند چه چيزي را دوست دارند- چارلز کاليب کالتون
تنهايي من زماني ولادت يافت که انسانها لغزشهاي حاصل از پرگويي مرا ستودند وفضايل خاموشي ام را ناچيز شمردند |
||
|
+
خط خطی شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 23:24 توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگي زيباست حتي اگر کور باشي ? خوش آهنگ است حتي اگر کر باشي مسحور کننده است حتي اگر فلج باشي? اما بي ارزش است اگرثانيه اي عاشق نباشي سلام دنیا دوست داره منو بندازه تو یه قفس و هر از گاهی یه سری به من بزنه از زندانی بودن من خیالش راحت باشه اما من پرواز می کنم خواهم کرد
مرگ از زندگي پرسيد چرا من تلخم ولي تو شيرين زندگي در جواب گفت زيرا من دروغم وتو حقيقت
خدا نگهدار
|
||
|
+
خط خطی شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 23:3 توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
آنکه ميخواهد روزي پريدن آموزد، نخست ميبايد ايستادن، راه رفتن، دويدن و بالارفتن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نميکنند
سلام
و خدا نگهدار منتظر آپ بعدی من باشید |
||
|
+
خط خطی شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 19:56 توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
اي کساني که مشغول دفن من هستيد: هنگامي که مرا در طابوت سياهي مي گزاريد چشمانم را باز بگزاريد تا همه بدانند که چشم انتظار بوده ام دو دستانم را از طابوت بيرون بگزاريد تا همه دانند که به ان چيزي که خواستم نرسيدم بر مزارم گلي نکاريد چون گلي در سينه دارم بر مزارم گلي از يخ بکاريد تا به جاي اشک يارم بر مزارم گريه کند و در آخر اعتراف مي کنم به آن چيزي که خواستم دست نيافتم سلام
لحظاتم شده از عطر تو پر، روزهايم بي تو بي معني است! چشمهايم طلب نور ز دستان تو دارد و نَفَس، مي رود ، مي آيد به اميد فردا! کاش ميدانستي قلبم کودک است... بي امان پا به زمين ميکوبد |
||
|
+
خط خطی شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 22:53 توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام امروز فقط از خدم می گم دستم از ۷ جا بریده شده حوسه له ی هیچ کاری ندام اصلا بهتر بگم حوسله ی هیچ کسو ندارم اما چه کنم انگار کسی منو مجبور کرده تا آپ کنمممممم همه ی کارا تقریبن رو سر من افتاده اما تنها این وبلاگه که تنا جای تکییه منه البته بعد از خدا که تا حالا همیشه کمک کرده ایشا الله که بازم........ هر وقت احساس کردي به اخر رسيدي بدون دنيا گرده شايد توي نقطه شروع باشي
|
||
|
+
خط خطی شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 23:55 توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام تا نطر ندین نمی نویسم مگه به همین راحتی عشق تو مثل یه سکه است قلب من مثل یه قلک وقتی سکه عشقت رو انداختی توی قلک قلبم دیگه هیچ طوری در نمیاد مگر این که قلک رو بشکنی |
||
|
+
خط خطی شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 23:8 توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایــــــــــا اگر مـــا بد کنیــــــــمتورا بنـــــــده های خــــوب بسیــــــــار اســــــــت تــــــــــو اگر مــــدارا نکنـــی مـــــارا خدای دیگر نیســت... دربیکران زندگی دوچیز افسـونـــم کــرد... آبــــــــــی آســمان وخدا ...آبی آسمان را میبینم و میدانم که نیست اما خدارا نمی بینم و میدانم که هست سلام امروز نمی خوام بنویسم فقط می گم برام دعا کنید
|
||
|
+
خط خطی شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 0:10 توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
اسپانيايي ها ميگن : "عشق ساكت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلندتر است . " ايتاليايي ها ميگن:" عشق يعني ترس از دست دادن تو !" ايراني ها ميگن :"عشق سوء تفاهمي است بين دو احمق كه با يك ببخشيد تمام ميشود سلام و من میگم عشق یعنی زندگی
فرشتگان از خدا پرسيدن: خدايا تو که بشر رو انقدر دوست داري چرا غم را آفريدي ؟ خدا گفت : غم را به خاطر خودم آفريدم چون اين مخلوقه من تا غمگين نباشه به ياد خالقش نمي افته خدا نگهدارتون باشه اگه خواندی باید نظر بدی |
||
|
+
خط خطی شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 15:28 توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وكيلم دلم و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان . قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد و پس محكوم شدم به تنهايی و مرگ . كنار چوبه ی دار از من خواستند تا آخرين خواسته ام را بگويم و ومن گفتم : به تو بگويند ... دوستت دارم سلام دلم تنگه هم میدونم چرا و هم نمی دانم چرا؟ دنيا كه شروع شد . زنجير نداشت . خدا دنياي بي زنجير آفريد . آدم بود كه زنجير را ساخت . شيطان كمكش كرد . دل زنجير شد ؛ عشق زنجير شد ؛ دنيا پر از زنجير شد ؛ و آدم ها همه ديوانه زنجيري . خدا دنياي بي زنجير مي خواست . نام دنياي بي زنجير اما بهشت است . امتحان آدم همين جا بود . دست هاي شيطان از زنجير پر بود . خدا گفت : زنجيرت را پاره كن . شايد نام زنجير تو عشق است . يك نفر زنجيرهايش را پاره كرد . نامش را مجنون گذاشتند دیگه بسه ديشب خواستم واسه دل خودم فال بگيرموقتي فالنامه رو باز کردم چشمم به شعري افتا د که هيچ ربطي به دل من نداشت...! تازه فهميدم که دلم مال خودم نيست
|
||
|
+
خط خطی شده در سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 21:55 توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
خط خطی شده در دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 15:2 توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
سر كلاس ادبيات معلم گفت : فعل رفتن رو صرف كن گفتم : رفتم ...رفتي ...رفت ساكت مي شوم ، مي خندم ، ولي خنده ام تلخ مي شود معلم داد مي زند : خوب بعد ؟ ادامه بده و من مي گويم : رفت ...رفت ...رفت رفت و دلم شكست ...غم رو دلم نشست رفت و شاديم مُرد ...شور و نشاط رو از دلم برد رفت ... رفت ...رفت و من مي خندم و مي گويم : خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است كارم از گريه گذشته كه به آن مي خندم |
||
|
+
خط خطی شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 15:33 توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
نمی نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي نگاهت نمي كنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني صدايت نمي زنم ..... زيرا اشك هاي من براي تو بي فايده است فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام سلام دست هایم توان آن دارد که کوه را ازپای بینداز اما کسی نیست که بخاطر او و حتی به خاطر یک نگاه عاشقانه ی او ویا بخاطر تنها یک عشو ی او قد می بردارم دخترک هميشه مي گفت: من براي نجابت وفا و زيباييت عاشق تو شدم پسرک براي روز تولدش سه حيوان خانگي به او هديه داد ... اسب سگ و يک پرنده زيبا! تا دخترک خواست دليل اينکار را بپرسد.... پسرک رفته بود براي هميشه
|
||
|
+
خط خطی شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 22:57 توسط مهدی
|
|
||