|
|
|
|
|
من براي سال ها مينويسم ...... سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند....... افسوس كه قصه ي مادربزرگ درست بود...... هميشه يكي بود يكي نبود سلام امروز می خوام از کلاغ حرف بزنمممممممممم آره کلاغ حکایت جالبیه........... کلاغ مرد 80 ساله همراه پسر خود در روبروي پنجره نشسته بود و هر دو به کار خود مشغول بودند .پدر به خاطرات گذشته مي انديشيد و پسر در فکر تسخير فردا. پدر به پنجره نگاه مي کرد و پسر کتاب فلسفي و روشنفکرانهمورد علاقه خود را مطالعه مي کرد .ناگهان کلاغي آمد و بر روي لبه پنجره نشست، پدر با نگاهي عميق از پسر خود پرسيد اين چيه؟ پسر نگاهي تعجبانه به پدر نگاه کرد و گفت: کلاغه و پدر با تکان دادن سر حرف او را تاييد کرد.دقيقه اي نگذشته بود که پدر از پسر پرسيد: اين چيه روي پنجره نشسته؟ پسر با تعجب بيشتري گفت: پدر گفتم که اون يه کلاغه باز و به تکرار پدر اين سئوال را کرد که اين چيه؟ و پسر براي سومين بار سر از کتاب برداشت و گفت: کلاغ پدر کلاغ پدر براي بار چهارم پرسيد: پسرم! اين چيه روي لبه پنجره نشسته؟پسر اين بار عصباني شد و فرياد از اگر نمي خواهي بزاري که کتاب بخوانم بگو، پدر جان چندبار بگم که اون يه کلاغ هست و ديگه هم از من نپرس پدر نگاه خودش رو به نگاه پسز قفل کرد و گفت دقيقاً 60 سال پيش که تو در دوران کودکي خود بودي، من و تو اينجا نشسته بوديم و يک کلاغ در لبه پنجره نشسته بود و تو اين سئوالرو بيش از 120 بار پرسيدي و من هر بار با يک شوق تازه به تو مي گفتم که او يک کلاغ است .
کلام آخر تا حالا فکر کردید شب اول قبر واستون چه چیزایی پیش خواهد اومد؟؟؟ حتما فکر کنید................ |
||
|
+
خط خطی شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 23:39 توسط مهدی
|
|
||
|
|
|
|
|
ألسَّلامُ عَلَیکِ یَا زِینَبَ الکُبري(س) کـیـست آن دخـتـر که مانـند پـدر گـویـد سـخـن مـی گــذارد بـر زمـیـن، مـانـنـد مــادر گــام را کیست این بانو که از دشـمن چو بـینـد نـاسزا می کـنـد مـقـهـور مـنطـق، صـاحـب دشـنام را
سلامممممم من برگشتم
از خدا برایتان دوستی فاطمه قلب خدیجه تقوای حسینروزی مریم جمال یوسف ثروت قارونحکمت لقمال ملک سلیمان حیای زینب عمر نوحومحبت اهل بیت رسول الله را آرزومندم از همه ی هم ناله ها ممنووووووون
|
||
|
+
خط خطی شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 23:3 توسط مهدی
|
|
||