|
|
|
|
|
ای حریفان بت موزون خود من قدحها میخورم پر خون خود یک قدح مینوش کن بر یاد من گر نمیخواهی که بدهی داد من یا بیاد این فتادهی خاکبیز چونک خوردی جرعهای بر خاک ریز ای عجب آن عهد و آن سوگند کو وعدههای آن لب چون قند کو گر فراق بنده از بد بندگیست چون تو با بد بد کنی پس فرق چیست ای بدی که تو کنی در خشم و جنگ با طربتر از سماع و بانگ چنگ ای جفای تو ز دولت خوبتر و انتقام تو ز جان محبوبتر نار تو اینست نورت چون بود ماتم این تا خود که سورت چون بود از حلاوتها که دارد جور تو وز لطافت کس نیابد غور تو نالم و ترسم که او باور کند وز کرم آن جور را کمتر کند عاشقم بر قهر و بر لطفش بجد بوالعجب من عاشق این هر دو ضد والله ار زین خار در بستان شوم همچو بلبل زین سبب نالان شوم این عجب بلبل که بگشاید دهان تا خورد او خار را با گلستان این چه بلبل این نهنگ آتشیست جمله ناخوشها ز عشق او را خوشیست عاشق کلست و خود کلست او عاشق خویشست و عشق خویشجو
خدایا خودت به دادم برس |
||
|
+
خط خطی شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 22:50 توسط مهدی
|
|
||